X
تبلیغات
پارک ممنوع و الا پنچر می‌شوید

بخشی از یادداشت استاد اکبر اکسیر در روزنامه اطلاعات
(سه‌شنبه 10 ارديبهشت 1392)

شاعران جوان اصفهان غریب مانده‌اند. عمری در طنز و غزل و رباعی و شعر آزاد تلاش كرده‌اند، در شعر به نهایت مهارت رسیده‌اند، امّا نامی آنچنان كه شایسته‌شان باشد كسب نكرده‌اند. 
فضای ادبی اصفهان درسیطره شاعران انجمن نشین است. بعد از حلقه ادبی جنگ اصفهان در دوره شادروان محمدحقوقی و حلقه ادبی فصلنامه زنده رود، كمتر نامی از محافل ادبی معاصر از اصفهان به گوش رسیده است...
در دیدار، با شاعران جوان اصفهان و بررسی كتاب‌های رسیده، آنچه دستگیرم شد، این بود كه فضای شعر كلاسیك با شاعران نظیره‌پرداز مجالی به دیده‌شدن استعدادهای جوان نداده است. نهادهای رسمی موفق به جذب آنها نشده، در كانون‌های شعری كسی تحویلشان نگرفته و فقط كسانی كه از این گروه به تهران پناهنده شده‌اند، توانسته‌اند نامی لایق آثار خود كسب نمایند. به طوری كه رضا احسان‌پور و جواد ذهتاب و... در اندك زمان خود را به محافل ادبی معرفی نموده‌اند یا سعید بیابانكی و خیلی‌های دیگر كه جایگاه خوبی در شعر و غزل امروز دارند.
همین جا از پدربزرگ‌های سختگیر شعر اصفهان عاجزانه می‌خواهم كه به معرفی و تشویق شاعران نوپرداز برخیزند و رمز ماندگاری خود را در تربیت شاگردان برتر از خود بدانند...
از نهادهای رسمی فرهنگی و ادبی، از اداره ارشاد تا حوزه هنری نیز می‌خواهم كه در جذب جوانان به محافل ادبی بكوشند و چهره‌های برتر شعر و هنر امروز اصفهان را به جامعه ادبی ایران تقدیم نمایند...

پ ن: لبنک خبر (+)


برچسب‌ها: طنز در اصفهان, شاعران اصفهان, فرهنگ و هنر در اصفهان, شاعران جوان اصفهان
+ 92/02/11 :: رضا احسان پور (شوخ) :: ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم |






«سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز»
و اگر مُرد که خب مُرد، مشایی داریم

{سعدی + رضا احسان‌پور}


برچسب‌ها: مشایی, اسفندیار رحیم مشایی, سعدی, نکونام
+ 92/02/04 :: رضا احسان پور (شوخ) :: ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم |






(31 فروردین1392؛ ساعت 1:16 بامداد)

من (تهران): الو؟
مادرم (اصفهان): خواب بودی؟
من: بله
مادرم: (با خنده) اینجا زلزله اومد، ما سالمیم، نگران نباش.
من: نگران نبودم؛ خواب بودم.
مادرم: خب باشه؛ بگیر بخواب. چیزی شد بهت خبر میدم.
من: ممنون.


(چند دقیقه بعد)
پیامک از طرف یکی از دوستان:
اصفهانی‌ها: پ این کمکا مردمی کوجاس؟


پی‌نوشت:
خدا را شکر با این زلزله، بحث انتقال پایتخت به اصفهان متنفی می‌شود.


برچسب‌ها: زلزله, اصفهان, کمک‌های مردمی
+ 92/01/31 :: رضا احسان پور (شوخ) :: ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم |






متنی که در ادامه می‌خوانید، بخشی از یکی از چت‌های من و «مصطفا حسن‌زاده» (که اصرار کرده است نگویم شاعر و طنزپرداز خوب و دوست داشتنی مشهدی) است. تمامی ابیات بداهه و هر بیت در عرض چند ثانیه سروده! شده است.

::

مصطفا حسن‌زاده: ‫خلاصه که، دیوانه در این شهر نیاز است برار!
رضا احسان‌پور:  "برار"؟! چی شده؟ دلت رفته پیش لُرها؟ کدوم لری دلت رو برده؟
مصطفا حسن‌زاده: ‫لُری دیرم خریدار محبت!
رضا احسان‌پور:  میرُم هر شو سر دار محبت
رضا احسان‌پور:  ولی هر صُو میام پایین و میرُم / ز بدبختی سر کار محبت
مصطفا حسن‌زاده: ‫ولی باز آخر شب بی قرارم/ بریده بند افسار محبت
رضا احسان‌پور:  اینُم از روزگار ماست ای دل / گرفتارُم، گرفتار محبت
رضا احسان پور:  همه لوزی، مربع، مستطیلن / ولی مُو گِرد پرگار محبت
مصطفا حسن‌زاده: ‫شدُم تسبیح یکریز از تو گفتن/ صد و یک دونه تکرار محبت!
رضا احسان‌پور:  الهی آجری بر فرقم اُفتد/ خوشا دردی ز دیوار محبت
مصطفا حسن‌زاده: ‫بذار ای دل از اینجا پر بگیرُم / نمونُم زیر آوار محبت
رضا احسان‌پور:  خداوندا بکن لال اون کسی رو / که کرده باز انکار محبت
رضا احسان‌پور:  بده زلفت به باد ای مو درازم! / خوشا باد از سِشووار محبت
مصطفا حسن‌زاده: ‫محبت سخت و دشواره برادر/ نخوردی نیش از مار محبت
رضا احسان‌پور:  رضا دیرم به هر چی قسمتُم شه / به یک ارزن ز خروار محبت
مصطفا حسن‌زاده: ‫ردیف و قافیه جنگ و جدالن / شهیدُم زیر رگبار محبت
رضا احسان‌پور:  الهی طعمه باشُم، حنجرُم را / بگیرد گاز، سوسمار محبت
مصطفا حسن‌زاده: ‫ولی من قبل تو میرُم به جنگش/ به این می‌گن فداکار محبت!
رضا احسان‌پور: و یاری رو که بازی رو بلد نیست/ کنُم تعویض با یار محبت
مصطفا حسن‌زاده: ‫فداکاری مرامُم بود از اول/ مویُم سردار ایثار محبت
رضا احسان‌پور:  محبت مثل اسب و مثل یابوست / بکن هر روزه تیمار محبت
مصطفا حسن‌زاده: ‫نشن بد عادت از تیمار یک وقت/ ازین هر روزه اظهار محبت؟
رضا احسان‌پور:  محبت یک گل پر خار و مادر! / خلیده تو دلُم خار محبت
مصطفا حسن‌زاده: ‫علایم واضحه؛ پیداست هر دو/ شدیم از بیخ، بیمار محبت
رضا احسان‌پور:  همه پیچام شل و ول گشتن ای دل/ کجا هَشتُم پَ آچار محبت؟
رضا احسان‌پور: بذارُم من همین‌ها را تو وبلاگ؟ / در اون آشفته بازار محبت؟
مصطفا حسن‌زاده: ‫برامون آبرویی می نمونه! / از این تاکید و اصرار محبت
رضا احسان‌پور:  ما که شانسی نداشتیم و نداریم / برای ما همش زاره محبت
مصطفا حسن‌زاده: ‫درسته کاری نداریم اما مخ و محبت هم حد و اندازه ای داره
رضا احسان‌پور:  پس با اجازه بزرگترها می‌ذارم تو وبلاگم 
مصطفا حسن‌زاده: ‫خب بذار. درس عبرت بشه برای بقیه!

پ ن: شاید ادامه داشته باشد!

برچسب‌ها: شعر بداهه, طنز بداهه, چت, چگونه چت کنیم, تاریخ ادبیات
+ 92/01/11 :: رضا احسان پور (شوخ) :: ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم |






داشتم به خواهرزاده سه ساله‌ام غذا می‌دادم؛ برنج و مرغ و سالاد. بعد شروع کرد با دهن پر به حرف زدن.
- دایی جان، با دهن پر نباید حرف بزنیم.
+ چرا؟
- چون خوب نیست وقتی آدم غذا توی دهنش هست حرف بزنه و دهنش را باز کنه.
کمی مکث کرد، من را نگاه کرد و دوباره دهانش را باز کرد.
- نکن دایی، خوب نیست. چرا دهنت را باز می‌کنی؟!
+ تو گفتی غذا. اینکه غذا نیست. سالاده!

+ 92/01/04 :: رضا احسان پور (شوخ) :: ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم |





رفتم توی یکی از این سایت‌های دانلود فیلم و شروع کردم به تماشای پوستر فیلم‌ها. (داخل پرانتز عرض کنم که یکی از تفریحات سالم من، تماشای پوستر فیلم‌هاست). همین طور که مشغول تماشای پوسترها بودم، نکته جالبی، توجهم را جلب کرد. سایت مورد نظر خلاصه داستان هر فیلم را بصورت عجیب و غریبی در چند خط نوشته بود. عجیب و غریب از این جهت که معلوم بود خلاصه داستان را به مترجم گوگل داده و همان را عیناً کپی و پیست کرده است؛ خلاصه که تماشای پوسترها، تبدیل شد به خواندن خلاصه داستان‌ها! در ادامه یکی از این خلاصه داستان‌ها را با هم می‌خوانیم:

خلاصه داستان: روبرتو یک وکیل جوان و جاه طلب است که با رفتن به ازدواج با سارا که تمام عمر خود را کاملا برنامه ریزی شده است. در طول سلب مالکیت که او مسئول است. او در دیدار Micol، زرق و برق دار و تحریک آمیز یک زن جوان از یک روستای کوچک در توسکانی.

برچسب‌ها: دانلود فیلم, دانلود فیلم با لینک مستقیم, هالیوود, اسکار
+ 91/12/26 :: رضا احسان پور (شوخ) :: ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم |






سکانس 1
روز؛ داخلی؛ سفارت آمریکا؛ ایران
کارمند زن یک: چه خبره بیرون؟
کارمند مرد یک: آره! یه صداهایی میاد!
ک ز 1: فکر کنم گودزیلاها حمله کرده اند! مثل فیلم پارک ژوراسیک.
ک م 1: بذار نگاه کنم. نه! مردم ایران هستند. اومدن دم در سفارت دارن شعار میدن. البته فرقی با گودزیلا و جک و جونور ندارند.
ک ز 1: ها ها! تو چقدر بانمکی! بیا بوست کنم؛ چون فیلم ما هالیوودی است، حتی می‌تونم بغلت هم بکنم!
ک م 1: مرسی! تو خیلی خوبی ولی من قصد ادامه تحصیل دارم. ممنونم.
ک ز 1: نکبت!
ک م 1: فحش نده عزیزم. ما آمریکایی هستیم و باشعور و با فرهنگ و با تمدن و با چیزهای دیگر هستیم. باید یک فرقی بین ما با این ایرانی‌ها باشه یا نه؟!
ک ز 1: هان راست میگی! امّا خب این ایرانی‌ها که تا چند وقت پیش خوب بودن؛ چرا حالا اینجوری شدن؟ آدم فکر می‌کنه در باغ وحش را باز کردن یه مشت حیوون ریختن تو خیابون.
ک م 1: بله! این‌ها خوب بودن ولی دقیقا از فردای روز 22 بهمن که انقلابشون پیروز شد، یهو مثل زامبی‌ها شدند. از طرف دیگر همین که این حس به تو القا شد، نشون میده که چقدر کارگردان در کار خودش موفق بوده و به نظر من مستحق اسکار است؛ اگر دوست داری کسی را بغل کنی، برو کارگردان را بغل کن.
ک ز 1: خب پس چرا این ایرانی‌هایی که الان توی سفارت هستند مثل اونا وحشی نشده‌اند؟
ک م 1: چون این‌ها روشنفکر هستند و می‌خواهند ویزای آمریکا بگیرند و فرار مغزها کنند.
ک ز 1: اوه! نگاه کن، دارند از دیوار سفارت می‌پرند توی سفارت. این کارشان واقعاً زشت است.
ک م 1: بله واقعاً زشت است. چون اگر از ما می‌خواستند، خودمان در را باز می‌کردیم و راهشان می‌دادیم.


سکانس 2
روز؛ داخلی؛ سفارت آمریکا؛ ایران
نیروی پلیس 1: بچه‌ها!
نیروی پلیس 2: ما بچه نیستیم! حرف دهنت را بفهم.
ن پ 1: خاک تو سر بی‌شعورت کنند. مثلاً خواستم فضا را احساسی کنم که روی تماشاگران فیلم تاثیر بذارم.
ن پ 2: ئه! آهان! خب مرد حسابی از قبل هماهنگ کن. یک بار دیگه بگو.
ن پ 1: بچه‌ها!
ن پ 3: ما بچه نیستیم. حرف دهنت را بفهم!
ن پ 2: ای بابا! خواب بودی؟! یک ساعت بحث کردیم سر این! نشنیدی؟
ن پ 3: چرا شنیدم! خواستم فیلم یه کم هم بار طنز داشته باشه. رگه‌هایی از طنز.
ن پ 1: خاک بر سر جفتتون بکنند! اصلاً به درک. من میرم بیرون تا با ایرانی‌ها مذاکره کنم.
(نیروی پلیس 1 از ساختمان خارج می‌شود و بلافاصله بوسیله ایرانی‌ها گروگان گرفته می‌شود.)
ن پ 2: عجب احمقی بود این یارو!
ن پ 3: به فرمانده فحش نده! حالا من یه چیزی گفتم دلیل نمیشه که تو هر چی می‌خواهی بگویی؛ اصلاً به نظر هم این حرکتش خیلی هم خوب و طنزآمیز بود.
(نیروی پلیس 1 مدام در می‌زند و به در پنجه می‌کشد.)
ن پ 1: بذارید بیام تو!
یک ایرانی مهاجم: عمو جان! خوبی؟ حالت خوبه؟ حالا درسته ما توی این فیلم هیچی سرمون نشه و گاگول باشیم ولی خداییش اونی که الان نمیذاره بری تو، ماییم نه همکارانت!


سکانس 3
روز؛ داخلی؛ سفارت آمریکا؛ ایران
کارمند مرد 1: زود همه چیز را خرد کنید. هیچ مدرکی سالم نمونه.
کارمند زن 1: باشه!
ک م 2: آخ!
ک م 1: چی شد؟
ک م 2: کارمند زن 1 با چکش زد توی سرم!
ک م 1: چرا این کار را کردی؟
ک ز 1: آخه ازش پرسیدم اطلاعات فلان پرونده کجاست؟ گفتم توی ذهنم! منم داشتم هاردهای کامپیوترها را با چکش خرد می‌کردم ...
ک م 1: بیخیال! نمی‌خواد ادامه بدی. برو قسمت کاغذ خرد کنی، کاغذها را خرد کن.
ک ز 1: باشه.
ک ز 2: ببین! کاغذها را اینجوری بریز تو دستگاه و خرد کن.
ک ز 1: چرا داریم کاغذها را خرد می‌کنیم؟ چرا نمی‌سوزونیم؟
ک ز 2: نمی‌دونم! ولی خب راستش را بخواهی، به نظرم وزیر امور خارجه با رییس کارخونه تولید کاغذ خرد کن رفیقه، از این دستگاه‌ها برای همه سفارتخونه ها خریده ...
ک ز 1: آخ!
ک ز 2: چی شد؟
ک ز 1: خاک تو سرت! حواسم را پرت کردی، دستم را کردم توی دستگاه، همه انگشت‌هام خرد شد مثل گوشت چرخ کرده از اونور دستگاه اومد بیرون!
ک ز 2: طوری نیست عزیزم. بخاطر این کارت، بعداً بهت مدال شجاعت میدن. ضمن اینکه تا دیر نشده به کارگردان بگو از انگشتت فیلم بگیره و توی فیلم بگه که انگشتت را ایرانی‌ها خورده‌اند.
ک م 1: زود باشید باید از اینجا بریم.
ک ز 1: کجا بریم؟
ک م 1: می‌خواهیم بریم خونه سفیر کانادا قایم بشیم.
ک ز 1: من نمیام؛ از زن سفیر خوشم نمیاد. خیلی فیس و افاده‌ایه. همش النگوهاشو به رخ من می‌کشه.
ک ز 2: بیا بریم. اونجا خیلی خوبه. می‌تونیم هی دلستر بخوریم.
ک م 1: راست میگه؛ بیا بریم.اگه بیایی، قول می‌دم هر وقت احساس ناراحتی کردی، بگم سفیر بغلت کنه.
ک ز 1: باشه بریم.

سکانس 4
روز؛ داخلی؛ «سازمان نجات کارمندان سفارت امریکا از ایران» ؛ آمریکا
فرمانده: باید نجاتشون بدیم.
مامور 1: چجوری؟
فرمانده: از من می‌پرسی؟ پس من برای چی به شماها حقوق میدم؟
مامور 2: من بگم فرمانده؟ به نظرم باید از داخل خانه سفیر کانادا، یه تونل بکنن تا آمریکا و از زیر زمین فرار کنند.
مامور 1: نمیشه.
مامور 2: چرا نمیشه؟
مامور 1: چون اینجوری تمام فیلم میشه فضاهای داخل تونل و فیلم اصلاً جذابیتی نداره.
فرمانده: نظر تو چیه مامور 3؟
مامور 3: من نظرم اینه که از خانه سفیر تا سر کوچه را با دوچرخه بیایند. بعد از سر کوچه تا لب مرز را با بالون. بعد لب مرز دوباره سوار دوچرخه بشوند و از مرز رد شوند. بعد از آن طرف مرز تا اینجا را به نشانه اعتراض به گروگان‌گیری در ایران، پیاده راه بیایند. فکر کنم حدودا 20 سال طول بکشه تا برسند آمریکا و اینطوری ما می‌تونیم به مدت 20 سال کار رسانه‌ای و تبلیغاتی علیه ایران کنیم.
فرمانده: مامور2! یه بار دیگه طرح کندن تونل را برایم توضیح بده؛ فکر کنم عملی‌تر باشه.
مامور 4: قربان! چرا به ایران حمله نکنیم؟ ما آدم‌هایی مثل آرنولد، رمبو و ... داریم.
(در این هنگام مامور خفن با پرونده‌ای در دست وارد می‌شود.)
مامور خفن: فرمانده! آرگو!
فرمانده: هان؟
مامور خفن: (به دوربین زل می‌زند) تنها راه نجات اون‌ها و گرفتن اسکار، آرگو است.


سکانس 5
روز؛ داخلی؛ خانه سفیر کانادا؛ ایران
سفیر: خب! خانم ها و آقایان. من شما را با مامور خفن تنها می‌ذارم تا تمرین کنید برای فرار کردن. ضمناً، کاه از خودتون نیست، کاهدون که از خودتونه. اینقدر دلسترها و سیگارهای سفارت کانادا را مصرف نکنید. بعدا که فیلم تموم شد و فرار کردید، می‌خواهید یه تیکه حلبی بعنوان مدال نمی‌دونم چی چی به من اهدا کنید، نباید که اینقدر خرج روی دستم بگذارید. خجالت هم خوب چیزیه. من رفتم.
مامور خفن: خب همه نقش‌هاشون را بلدن؟
کارمند مرد 1: برو بابا! من به تو و نقشه‌ات اعتماد ندارم. تو می‌خواهی ما را به کشتن بدهی.
مامور خفن: ببین! من مامور خفنی هستم. من تخصصم فراری دادن آمریکایی‌ها است. تا حالا هم خیلی‌ها را فراری داده‌ام. از جاهایی که حتی باورت هم نمیشه. حالا هم می‌خوام شماها را از این جا فراری بدم تا بعدا با این فیلم اسکار بگیریم. می‌فهمی؟
ک م 1: مثلاً از کجا؟
مامور خفن: مثلاً از مثلث برمودا!
ک م 1: واقعاً؟!
مامور خفن: بله!
ک م 1: خب من بهت ایمان آوردم و از الان هر چی بگی میگم چشم. تو خیلی مامور خفنی هستی. بیا ببوسمت. با نه! بذار به کارمند زن 1 بگم بیاد بوست کنه...


سکانس 6
روز؛ داخلی؛ فرودگاه؛ ایران
مامور ایرانی: شما، شما، شما، شما و شما برید تو اتاق.
مامور خفن: why?
مامور ایرانی: ببین! اینجا ایرانه یعنی جایی که، گردن ما کلفت و از شما باریکه! ضمناً اینجا خارجکی حرف نزن. من خودم سه ترم زبان خوندم؛ I am wash the techer with apple ؛ مفهومه؟!
(همه وارد اتاق بازرسی می شوند.)
کارمند مرد 1: ببینید آقای محترم.
مامور ایرانی: به به! دستم درد نکنه. فارسی هم که بلدی؟!
ک م 1: بله. ما خواست فیلم ساخت در ایران و گفت که شاه هست و بود بد و از فضا آمد و مردم ایران کیو کیو، بومب بومب، آدم بدها را کشت و شاه خر است گاو من است.
مامور ایرانی: اونوقت این خانم که توی پوستر فیلم است چرا اینقدر لباسهاش بدن نماست؟!
ک م 1: در عوض موهایش را پوشانده است.
مامور خفن: (به انگلیسی) شما با دفتر ما تماس بگیرید، مطمئن می‌شوید که ما راست می‌گوییم.
ک م 1: بله. ضمناً این عکس‌های بدن نما هم یادگاری باشد پیش شما تا هی نگاهشان نکنید و ایمانتان آزمایش الهی بشود و قوی بشود.


سکانس 7
روز؛ داخلی؛ داخل هواپیما؛ توی هوا!
صدای مهماندار: مهمانان عزیز، خانم‌ها و آقایان فراری؛ هم اکنون از مرز کشور عقب افتاده ایران با مردم وحشی‌اش خارج شدیم؛ اگر مایل باشید می‌تونید لباس بدن نما بپوشید و دلستر بخورید.
کارمند مرد 1: باورم نمیشه. ما بالاخره موفق شدیم. بیا بغلم آقای مامور خفن.
مامور خفن: بله. موفق شدیم. انشاالله (البته انشاالله خارجی نه ایرانی)، اسکار هم می‌گیریم.
ک م 1: وای خیلی خوشحالم. کارمند زن 1! درسته که من قصد ادامه تحصیل دارم، ولی گور بابای ادامه تحصیل؛ بیا بغلم.
ک ز 1: شرمنده. اونجا ایران بود و کسی نبود و قحطی بود، الان دیگه داریم برمی‌گردیم آمریکا.

برچسب‌ها: آرگو, Argo, اسكار, فيلمنامه آرگو, فيلمنامه طنز
+ 91/12/13 :: رضا احسان پور (شوخ) :: ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم |





دنیا، خلاصه شده است در سه چیز:
1- فکرش را بکن.
2- فکرش را نکن.
3- فکرش را هم نکن.

برچسب‌ها: تفکرات فلسفی, دنیا, نفکر, آرزو, اصلاً به من چه
+ 91/11/23 :: رضا احسان پور (شوخ) :: ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم |






بی مزد بود و منّت، هر خدمتی که کردم
زیرا به قدر کافی، خورده و برده‌ام من!

{حافظ + رضا احسان‌پور}


برچسب‌ها: حافظ, رضا احسان‌پور, من و حافظ, حافظ و من, مسئولان زحمتکش
+ 91/11/14 :: رضا احسان پور (شوخ) :: ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم |






میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
به جز مراسم عقد و عروسی و غیره!

{حافظ + رضا احسان‌پور}


برچسب‌ها: حافظ, رضا احسان‌پور, من و حافظ, حافظ و من, ازدواج
+ 91/11/12 :: رضا احسان پور (شوخ) :: ما زنده به آنیم که کامنت بخوانیم |





:: استفاده از مطالب این وبلاگ و بازنشر آن در سایت‌ها و نشریات، با ذکر منبع و یا نام نویسنده بلامانع است ::