ما یک مشت معتاد بیشتر نیستیم!
روزی که به دنیا آمدی را یادت می آید؟
نه! خوب حق داری ،مشکلی نیست یه کم جلوتر می رویم.
آره تو الان دوسالته و مامانت برای اینکه به کارهایش برسه تو رو نشونده توی روروَک و گذاشته جلوی تلویزیون. تلویزیون هم داره میزگرد فلسفی پخش می کنه ،تو هم که هیچی از این چیزها حالیت نمی شه!خوب چیکار میکنی؟هیچی، مثل احمق ها همین طور هی ذوق می کنی و میگی:"توتو ، قاقا ،آغون و . . ."
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
بزن عقب!
رضا روي مبل لم داده، صداي تلويزيون تا آخر بلند است، اطرافش را پوست تخمه پر كرده است.همه ي چراغ ها خاموش است.هيچ كس خانه نيست.موبايلش زنگ مي زند.
-" الو . . . اه، لعنتي! الو، الو، . . . چيه دوباره؟ هان؟ امشب؟ نه؟ امشب يه فيلم از كلوپ گرفتم دارم مي بينم. فيلم "سكوت بره ها"، بذار براي فردا شب. آره، خيلي فيلم توپيه، باورت نميشه، يارو مثل چي آدم مي كشه، آخرشه، فعلاً، باي!"
بر مي گردد و روبروي تلويزيون مي نشيند.كنترل ويودئو را بر مي دارد، و فيلم را به عقب بر مي گرداند.عقب.قبل از صحنه ي قتل.
دوباره روي مبل لم مي دهد.
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
مانتو سبزه يا مانتو صورتيه؟
مكان: پيست اسكيت، جنب پل فردوسي اصفهان
زمان: ساعت 12 ظهر
- خوانندگان عزيز، صداي ما را از پيست اسكيت مي شنويد، اينجا در اين لحظه حتي يك قو هم پر نمي زنه، چه برسه به آدميزاد، اون هم اسكيت سوار!
زمان: ساعت 2:17 بعد از ظهر
- بله خوانندگان عزيز، دوتا جوون(دختر و پسر) كنار پيست نشسته اند و مطمئناً دارند در مورد اسكيت سواري صحبت مي كنند.خوبه نزديك تر برم، تا مصاحبه اي باهاشون داشته باشيم . . .
نمي دونم چرا تا منو ديدند پا به فرار گذاشتند؟!
هرچي هم كه داد زدم "وايسا، وايسا كارِت دارم، من خبرنگارِ بي آزارم، كارِت ندارم"، فايده اي نداشت كه نداشت.
زمان: ساعت 4:26 بعدازظهر
- در اين لحظه و در گرماي نمي دونم چند درجه سانتيگراد، كه خر تب مي كند، بنده همچنان منتظر سوژه ي نسبتاً جذابي براي مصاحبه و تهيه خبر مي گردن.
زمان: ساعت 5:1 بعدازظهر
- خرررررررررررر، پفففففففففف
زمان: ساعت 6 بعدازظهر
"داداش، جناب، با شما هستم، بيدار شو، جنس منس چيزي تو بساطت هست؟!!"
زمان: ساعت 7:48 شب الي بوق سگ
-خوانندگان عزيز، صداي ما را از همان جاي قبلي مي شنويد.چه غوغايي بپا شده اينجا. هر لحظه بر تعداد اسكيت سواران و تماشاگران افزوده مي شود.قصد دارم تا مصاحبه اي را با تني چند از حاضرين داشته باشم.با ما باشيد . . .
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
قستنطنیه،صغری خانم،نهضت سوادآموزی
یکی از خانم های اقوام ما چند سالی از عمر بابرکتش را در نهضت سوادآموزی به تدریس پرداخته بود و خاطرات و نکات جالبی از خانم های دانش آموز کلاسش که به نسبت سن ایشان هرکدام به ترتیب جای دختر، خواهر، مادر، مادربزرگ و . . . ایشان بودند، برای من تعریف می کرد.
از میان شخصیت های کلاس صغری خانم ،بخاطر خصوصیات شخصیتی جالبی که داشت خیلی برای من جذاب بود.(چرا این طوری نگاه می کنید ؟؟ نخیر جانم، صغری خانم حداقل چندین نسل با بنده اختلاف سنی دارد، ضمناً نمی دانم ایشان فعلاً در قید حیات طیبه ی خویش می باشند یا خیر.)
صغری خانم همسر سوم مرحوم حاج باقر ماست بند بود که به قول خودش این دومين شوهر بی وفایی بود که صغری خانم را تنها گذاشته بود و رفته بود اون دنیا دنبال کارش.
صغری خانم دلایل زیادی را برای تحصیل خودش ذکر می کرد، از جمله اینکه:
1- این روزها برای دخترهای تحصیل کرده ،راحت تر شوهر پیدا می شود.
2- برای روکم کنی و شرطی که با همدم خانم گذاشته بود.(ما که فضول نیستیم،شرطش هرچه می خواهد باشد.)
3- برای افزایش ساعات مطالعه ایرانیان
و . . .
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|