عيدي نوروز و تعطيلاتِش جُزوي بدتِرين مواقعي زندگي من بوده، هست و انشاا... خواهد بود! بِرين بابا دلتون خوشس. اِز چَن وخت قبلش ميشينين و مثلي [...] ها، تدارك ميبينين كه مثلاً چي؟ هان؟
آخه شوما سبزه ميذارين سبز بِشِد، آ هر روز آبش ميدين كه چي؟
تازه هر روزَم از بوي گندي كه ميدد، ميرين ميذارينِش بيرون.
بعد از سينزَه روزَم، يوختهچي علفيهرز دارين كه ميرين ميذارين رو ماشيندونو تو يه باغ و بيابوني ميندازينش دور!
از نميدونم كِي، همهي اسباب اثاثيهي خونِدون را ميريزين به هم، واسه چي؟
يعني ميخواين خونهتكوني كنين؟ خب گيرم خونهتكونيَم كردين، بعدش چي؟ يه كم خونِدن تميزتر ميشِد. واقعاً يوختهچي تميزتِر شدني خونه، ارزشي اين همه كمر درد و خستگي و اعصابخوردي رو دارِد؟
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
یا به خودتان رأی ندهید یا اگر می دهيد . . .
قصد داريم خاطره مربوط به اولين شركتمان در انتخابات را برايتان بنويسيم .البته منظورمان از انتخابات، انتخابات سياسي نيست، بلكه انتخابات براي تعيين مبصر كلاس!
يادمان مي آيد وقتي معلم گفت كه :"چه كساني مي خواهند كانديداي مبصري كلاس بشوند؟"،همه بجز يك نفر دستشان را بالا بردند (آن يك نفر هم آن روز غايب بود وگرنه او هم مي خواست كانديدا شود.)
نه اينكه فكر كنيد مبصر، نورچشميِ معلم و مدير و ناظم مي شد و . . . و اينها .نخير! صرفآ جهت خدمت و برقراري قانون و . . .
بالاخره بعد از گذاشتن چند ملاك از جمله معدل و نمره ي انضباط، شخص بنده به اتفاق چهار رقيبِ ديگر وارد عرصه حساس انتخابات مبصري شديم .بعد از هزار جور وعده و وعيد و شعارهاي دهان پركن و شاخ زا (مانند، قسمت كردن تغذيه ها ، نوشتن انشا براي بچه ها و . . . ) راي گيري آغاز شد و همه ي شاگردان كلاس شروع به نوشتن اسم مبصر مورد نظر خود كردند.
بنده از آنجايي كه حدس مي زدم اصلحِ افراد هستم ، با خودم فكر كردم ديدم ،يك رأي هم يك رأي است .ما چرا به خودمان رأي ندهيم؟؟
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
اوه، مای گاد، چه جالب!!
شنبه: استاد گفته، اگه يه جلسه ديگه غيبت داشته باشم، بايد بي خيال پاس كردن اين درس بشم. بعد از ظهر ديگه هر جوري شده مي روم سر كلاس. ظهر با كامبيز و پژمان رفتيم ترياي دانشگاه و يه ناهار توپ زديم تو رگ، تا بعد از ظهر با آمادگي كامل بريم سركلاس. ظهر رفتيم خوابگاه پيش بچه ها و تا ساعت 5 عصر خوابمان برد . حيف شد، يه امروز هم كه مي خواستم برم سر كلاس، نشد. فكر كنم اين درس را افتادم. بي خيال، به قول مامي "نو پوروبلم". عصر براي اينكه اين خاطره ي تلخ را فراموش كنم با كامبيز رفتيم گيم نت و تا شب، 8 دست كانتر زديم .
شب عمه شهره با دختر عمه پانته آ آمده بودند خونمون، داشتند با مامي و پاپي براي مراسم عقد من و پانته آ كه قراره همين جمعه باشه قول و قرار مي گذاشتند. حالا كو تا جمعه؟! شب خوابم نمي برد، تا خود صبح رفتم تو چت روم (البته براي تقويت زبان ). فردا صبح زود قراره با بچه ها بريم دامنه كوه، كله پاچه بزنيم.
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|