تبليغاتX
پارک ممنوع و الا پنچر می شوید

عاشق نشدي، وگرنه مي فهميدي . . .

 

مي گويم:"بعد از تو ديگر حال و حوصله ي زندگي را ندارم."

سكوت مي كند.

مي گويم:" مگر چيز زيادي از تو مي خواهم؟ حالا كه نمي شود پيش من بماني، حداقل من را با خودت ببر."

سكوت مي كند.

مي گويم:" اين رسمش نبود. من را عاشق كردي، دلم را سوزاندي، حالا جوابم را هم نمي دهي؟"

سكوت مي كند.

مي گويم:" حداقل قول بده هر از چند گاهي به خوابم بيايي."

سكوت مي كند.

مي گويم:" طوري نيست.حتماً جايي بهتر از اينجا پيدا كرده اي كه از اينجا خوشت نيامده.نه؟"

سكوت مي كند.

مي گويم:" مگر من مي توانم بعد از تو به كس ديگري فكر كنم؟"

سكوت مي كند.

مي گويم:" خيلي بي وفايي، اگر تو من را نمي بوسي ولي من تو را مي بوسم."

سكوت مي كند.

مي گويم:" ما ز ياران چشم ياري داشتيم . . ."

سكوت مي كند.

مي گويم:" تو را قسم به جان مادرت، اگر يك روز از تو كمك خواستم، دستم را رد نكن."

سكوت مي كند.

مي گويم:" آخر من جواب پدر و مادرت را چه بدهم؟"

سكوت مي كند.

مي گويم:" راستش را مي خواهي بداني؟ من به حال تو غبطه مي خورم.نه، نه، اصلاً حسوديم مي شود.آره، حسوديم مي شود.خوش به حالت . . ."

سكوت مي كند.

نامه اي كه چند ساعتي است در دستش مشت كرده را از دستش بيرون مي آورم و شروع به خواندن مي كنم.

" بسم الله الرحمن الرحيم

و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً . . ."

سكوت مي كند.

 

پی نوشت:

نداریم ...

 

+ قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد |

به شما چه ربطي دارد كه تعطيلات نوروز را چگونه گذرانديم؟

 مكان : مدرسه دولتي " حاج آقا واقف زاده پور و پسران " ، كلاس انشا .
زمان :
روزهاي آخر سال قديم

معلم انشا ، آقاي دستورزبان زاده پور:
خوب بچه ها ، موضوع انشاي اين هفته نوشتار كنم را بر تخته."تعطيلات نوروز را چگونه گذرانديد؟"
اميد است هركدام از شما انشاي خوبي نوشتار كنيد.سال جديد را پيشاپيش تبريك مي عرضم و خدا را تا سال بعد حافظ شما دانيم.

 مكان : همان جا
زمان :
روزهاي اول سال جديد 
معلم انشا ، آقاي دستورزبان زاده پور:
اسم هايي كه خوانده شوند من آنها را ، حضور و انشا خواندن بايدشان."محتاط زاده پور" . . . "محتاط زاده پور " . . .

يكي از بچه هاي كلاس:
اجازه آقاي "دستورزبان زاده پور"،"محتاط زاده پور"اينا ،با پدر و مادر و برادر و خواهرش توي تعطيلات عيد در راه برگشت از مسافرت تصادف مي كنند و دسته جمعي مي ميرند . . .

معلم انشا ، آقاي دستورزبان زاده پور :
خوب ، بعدمين نفر ،" استامينوفن زاده پور" . . .
"استامينوفن زاده پور" :
(شروع به خواندن مي كند) « از من خواسته ايد در مورد اينكه تعطيلات نوروز را چگونه گذراندهام انشا بنويسم، خوب من هم مي نويسم.من تمام تعطيلات نوروز را دنبال دوا درمان مادرِ بدبخت بيچاره ام (كه بعد از مرگ پدر بدبخت بيچاره تر از مادرم ،تنها كس من است) و چند سال است كه رو به موت است ، بودم.
. . . بنابراين ما نتيجه ميگيريم كه بايد به پدر و مادر خود احترام بگذاريم.»

معلم انشا ، آقاي دستورزبان زاده پور:
بعدمين نفر،"كارمندزاده پور" . . .


ادامه مطلب
+ قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد |