شعر میگویم، پس هستم ...
و دوغ
این ماستکیترین آب
که در کشاکش تلاطم
به قلب پارچ
میشود دوغ
و پارچ
و پارچه
و ماست
و ماست
این سفتکیترین شیر
به قلب قابلمه
به حرارت پتو
میشود ماست
و قابلمه
و قابلم !
و شیر
و شیر
این صَفَکیترین شُل
به قلب گاو
به زور شیردوش
میشود شیر
و گاو
و من
و تو
و تو
خلکیترین چل
به ذهن من
که نشستی
و خواندی این شعر را
و شعر
و کشک
و ماست
و دوغ
و دوغ
این ماستکیترین آب
. . .
پی نوشت:
۱- سلام
۲- شعر بود؟ تفسیرش با شما!
۳- لازم نیست
۴- دارم . . .
۵- خق باشید
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
زایهی دید را هم باید شست، جور دیگر باید. . .
زاویهی یک:
در را محکم بست و از اتاق خارج شد. هیچ وقت تصور نمیکرد که یک روز ممکن است تا این حد گرفتار و درمانده بشود که بخاطر خرج عمل کلیه مادرش بیاید و از پرویزحرومخور کمک بخواهد.
هزار بار خودش را لعن و نفرین کرد که چرا آمده و پیش آدمی مثل پرویز حرومخور رو انداخته. با خودش فکر میکرد که از همان سه سال پیش بیخود آمده اینجا و شاگردی حجره پرویز حرومخور را میکنه. آن هم کسی که پدرش مرتضی، همیشه از معاشرت با او دوری میکرد. این لقب را هم پدرش به پرویز داده بود.
کلیههای مادرش از کار افتادهبود و پول کافی برای خرید کلیه نداشتند. تا اینکه یک نفر ناشناس حاضر شده بود که کلیهاش را هدیه کند. اما برای خرج دوا و درمان و عمل آمده بود تا از پرویز حروم خور پول قرض بگیرد.
از حدود سه سال پیش که پدرش فوت کردهبود همهی وقتش را گذاشته بود برای سیر کردن شکم خودش، مادرش و دو خواهرش.
با اینکه درس و دانشگاه را دوست داشت ولی برای پیداکردن کار با درآمد کافی مجبور شد ترک تحصیل کند. کارهای دانشجویی هم با چندرغاز درآمد اصلا فایده نداشت و کفاف خرج زنگیشان را نمیداد.
همهی اینها به کنار، فکر اینکه سه سالی میشود که مرضیه دختر حاج یوسف را معطل خودش کرده و اسمش روی او رفته، ولی نمیتواند کاری را از پیش ببرد، مثل خوره تمام ذهنش را میخورد. تازه دیشب مادرش به او گفته بود که:
"تو اگه نمیخواهی سر و سامون بگیری، میل خودته ولی این وسط تکلیف خواهرات را مشخص کن. چند روز پیش برای خواهرت یک خواستگار خوب پیداشده و . . ."
این حرف مادرش و حرفهای پرویز حرومخور دور سرش میچرخید.
" ببین آقارضا، ما حرفی نداریم بهت پول قرض بدیم، تو مثل پسرم هستی. رضاجون، تو باید به فکر خواهرات هم باشی. اونا هم باید بالاخره یه روزی بروند خونهبخت یا نه؟ من با مادرت در مورد خواهرت صحبت کردهام و اون هم . . ."
زاویهی دو:
پرویز و مرتضی از قدیم با هم دوست و شریک کاری توی حجره بودند. پرویز همیشه هوای مرتضی را داشت. همهی کارهایشان را با هم انجام میدادند. تا اینکه مرتضی با دختری که پرویز عاشقش شده بود، ازدواج کرد. ولی پرویز هیچ حرفی نزد.
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
دینگ دینگ!!!!!!!!!...
- دینگ دینگ!
- کیه این وقت صبحی؟ ای بر مردمآزار لعنت!
- اساماس:« سلام رضا، یادت نره جزوههاتو را برام بیاریها ...»
- حالا که اینطوریاس، بشین تا برات جزوه بیارم!
صبح، داخل سرویس دانشگاه:
- دینگ دینگ!!
اساماس:« سرویس را نگهدار، من دارم میام ...»
- نوکر آقات، غلومسیاه. وقتی تا دانشگاه را با اتوبوس و تاکسی اومدی، حالت جا میاد. تا تو باشی منو صبح از خواب بیدار نکنی.
پیش از ظهر، سر کلاس:
- دینگ دینگ!!!
- آقای احسانپور! مگه من نگفتم سر کلاس موبایلتون را خاموش کنید؟ ...
- اساماس:« سلام رضا، من به سرویس نرسیدم و بیخیال کلاس شدم، برای من هم یه سری تکلیف کپ بزن! ممنون. ظهر تو سلف غذا وعده ...»
- عمراً! نه تنها برات تکلیف کپ نمیزنم، تازه کاری میکنم که استاد هم حضورغیاب کنه، هم کوئیز بگیره و هم حال تو رو بگیره ...
ظهر، سلف غذای دانشگاه:
- دینگ دینگ!!!!
اساماس:« سلام رضا، کوجای؟ من ژتون غذا ندارم. صبحونه هم نخوردهام. خره، خیلی گشنمه ...»
- آقا دستتون درد نکنه، خیلی غذاتون خوشمزه بود ...!
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
بسوزه مادر بی مادری
سلام.
بع،بع.
ببخشید؟؟! متوجه منظورتون نشدم.
آهان. معذرت میخواهم، سلام. نمیدانم چرا یک لحظه احساس کردم شما هم گوسفندید.!
هه هه هه هه. چقدر با مزه.
معذرت میخواهم شما دارید میخندید یا گریه میکنید؟
اِ ، اصلاً به شما چه. عجب گوسفندی هستی.
گوسفند خودتی آقا.محترم باشید،کاری نکنید که مجبور بشوم با دفتر روزنامهی درپیتتان تماس بگیرم و کاری کنم که سه سوته اخراجتان کنند.
بله بله. حق با شماست. خوب هرچی شما بگید. اگر آمادهاید، مصاحبه را شروع کنم؟
بفرمایید.
خوب، شروع میکنیم. سلام.
بع بع.
نام و نام خانوادگی.
نام عمومی من رویانا ( Royana ) برگرفته از نام پزوهشکده رویان ( Royan Institute ) و نام علمی من"Royan – SHA –C2 " به مفهوم " دومین گوسفند شبیهسازی پژوهشکده رویان " است. SH مخفف SHEEP به معنای گوسفند،A اولین حرف نژادِ من، نژادِ "افشاری"، C به معنای شبیهسازی شده یا Clone ، 2 را هم که هر . . . ای میداند که یعنی دومین.
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
الاغ* بيار باقالي بار كن
يكي بود يكي نبود. اگر فكر میکنید که غير از خدا هيچكس نبود ، مطمئناً درست فكر كردهايد. يه وقتي، يه جايي(كه اصلاً اهميت ندارد كي و كجا )، يه شهري بود كه طبق معمول قصهها يكسري آدم توي اون شهر به خوبي و خوشي زندگي ميكردند و باز هم طبق معمول قصهها، يه پادشاه هم بر آنها حكمراني ميكرد. پادشاه اون شهر، آدم ظالم، پولدوست،خيانتكار، قدرت طلب، آشوب طلب،جنگ طلب و فاسدي نبود و در عوض، خيلي هم آدم خوبي بود. ولي فقط يك عيب داشت(البته شايد شما از خودتان بپرسيد :«چه عيبي ؟»،كه اگر ميخواهيد بفهميد پادشاه چه عيبي داشت،بايد از من بپرسيد:«چه عيبي ؟» )
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|