آموزش سرقت از بانک
چند روش کلی برای سرقت از بانک وجود دارد که هرکدام از آنها را به اختصار توضیح میدهم.
روش اول
مواد لازم:
بانک، اتومبیل تندرو همراه با کارت سوخت، انواع و اقسام اسلحه گرم و سرد (مانند: تفنگ، پاشنهکش، آرپیجی، گاز اشکآور، چاقو، تانک، ناخنگیر)، ماسک و یا جوراب (خوشبو) برای پنهان کردن چهره، کیسه و یا چمدان برای حمل پولهای سرقت شده و ...
روش انجام کار:
در حالی که چهرهی خود را پنهان کردهاید، با سلاح وارد بانک میشوید و همه را به رگبار میبندید و سپس مثل احمقها منتظر میمانید تا پلیس بیاید و شما را دستگیر کند!
روش دوم
مواد لازم:
همان مواد لازم روش اول
روش انجام کار:
در حالی که چهرهی خود را پنهان کردهاید، با سلاح وارد بانک میشوید و هیچکس را به رگبار نمیبندید و منتظر میمانید تا شما را به رگبار ببندند!!
روش سوم
مواد لازم:
همان مواد لازم روش اول
روش انجام کار:
در حالی که چهرهی خود را پنهان کردهاید، با سلاح وارد بانک میشوید و از خیر دزدی میگذرید و قبل از اینکه بقیه شما را به رگبار ببندند، خودتان، خودتان را به رگبار ببندید!!!
روش چهارم
مواد لازم:
همان مواد لازم روش اول
روش انجام کار:
در حالی که چهرهی خود را پنهان کردهاید، با سلاح وارد بانک میشوید و از بانک با موفقیت سرقت میکنید!!!!
روش پنجم
مواد لازم:
ندارد
روش انجام کار:
اول سعی میکنید که رییس بانک بشوید و سپس از بانک اختلاس میکنید!!!!!
پینوشت:
1- سلام
2- به قول طرف:
«پول چرک کف دست دیگران است!»
3- شما را به خدا نقد کنید! نـــــــــــــقد...
5- حق باشید...
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
کمی اسپیکر، لوله، پرچین
و سی دی
و دی سی
و قوری
و ریقو
و هنگام برخاااستن از سر جووو
تو و من
من و تو
برای ابد تا کبوتر نشستیم
چه زیبا به مخ در کف ایستگاه حواشی
یکایک، دوتا یک، سه تا یک، هویجیم
و چنگاال را در مخِ تو
چنان با کلاغان سرشتم
که درساااید بای ساااید تاکسی
به سر منزل عشق مستم
بیا از نهان مانیتور
که یک فلفل از دست بردیم
که اینجا تحمل به لیلی
دوصد لیف بابونه خوردیم
تو ای خربزه در تموچین
کمی اسپیکر، لوله، پرچین
من امرووووز با نخ، و کشمش
تو فردااا، پریسااا، پریسااا، پریسااا
و جینگیل، و جینگیل، و جینگیل آلیسااا
کمی فین، کمی فین، کمی فین
شکرپاشِ کامبیز، به ته دیگ پرسید
و از باور کنترل دی، شدم شکل یک زیپ برعکس خورده
نگهبان، ز سیخ و دوات و پژو 405
پدرسوخته احمق
چرا بند کفشت شبیه کلنگ است؟
مرا بستنی شو، لغت نامهام کو؟
غلط گیرِ هیتلر، چلنگر، پنالتی
و این شعر
اینجا
همینجا
یهو زرتکیتر تموم شد
پینوشت:
1- سلام
2- همهی شعرا الان توی قبر روی ویبرهاند
4- من نمیدونم این روزانه بالای شصتتا مراجعه کننده،
کامنتهاشون کجا میره؟
نه اینکه عقده کامنت داشته باشمها! نه!
5- هیچی دیگه، حق باشید...
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
تو بچه شو و من آقا ميشوم!
خانم طباطبائي، همسر حاج سيد احمد آقا (ره)، درباره رفتار امام با بچهها و بازي امام با نوهاش علي چنين ميگويد: علي كوچك بود، گاهي كارهايي ميكرد كه اصلاً مناسب نبود، حتي ممكن بود براي آقا ايجاد ناراحتي كند، ولي آقا با كمال خوشحالي و خنده ميگفتند: مسالهاي نيست، بچه را آزاد بگذاريد چون آقا تمام شبانهروز را در خانه بودند و علي هم در كنار ايشان بود لذا آقا با علي مانوس بودند و علي هم به آقا انس گرفته بود. يك بار من پيش آقا رفتم و ديدم علي در كنار ايشان نشسته است و از آقاي تقاضاي ساعتشان را دارد، ايشان فرمودند: «پدرجان! آخر ساعت زنجيرش ميخورد به چشمت و اذيت ميشوي» علي گفت: خوب عينكتان را بدهيد . ايشان فرمودند: عينكم نيز همينطور، به چشمانت ميزني چشمانت اذيت ميشود، چشم تو حالا ظريف است، گل است، علي اصرار كرد كه آقا، عينك را بدهيد ايشان فرمودند: نه دستهاش را ميشكني و من ديگر عينك ندارم، نميشه بچه به اين چيزها دست بزند. چند دقيقهاي گذشت و علي در خانه چرخي زد و مجدداً آمد و گفت: آقا! امام فرمودند: «جانم ». علي گفت: آقا، بيا تو بچه شو و من آقا ميشوم! امام فرمودند خيلي خوب باشد. علي گفت: پس پا شو از اين جا، بچه كه جاي آقا نمينشيند. امام بلند شدند و خودشان را كنار كشيدند و علي گفت: پس عينك را بده، ساعت را بده بچه كه به عينك و ساعت دست نميزند! آقا فرمودند بيا، من به تو چه بگويم؟ بالاخره عينك و ساعت را گرفتي.
پینوشت:
1- سلام
2- این اولین پست وبلاگ است که از خودم نیست. ارزش خواندن داشت.
3- خدایا ما را "روحالله" بگردان.
4- حق باشید...
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
تفسیر شعر
یه توپ دارم قلقلیه
سرخ و سفید و آبیه
میزنم زمین، هوا میره
نمیدونی تا کجا میره
من این توپو نداشتم
مشقامو خوب نوشتم
بابام بهم عیدی داد
یه توپ قلقلی داد
...
تفسیر شعر:
یه توپ دارم قلقلیه :
این مصرع نشان حماقت شاعر است؛ یا بیانگر این موضوع است که شاعر توپهای مثلثی و مربعی و لوزی هم داشته ولی حالا فقط میخواهد در مورد آن توپش که قلقلی است، صحبت کند.در هر صورت میتوان این فرضیه را هم در نظر گرفت که شاعر میخواسته در لفافه و با استفاده از آرایههای ادبی نظیر تشبیه و استعاره، به گردی زمین که مرحوم گالیور (!) آن را به اثبات رساند، تاکید کند.
سرخ و سفید و آبیه:
این سه رنگ که نماد پرچم فرانسه است، نشان دهندهی فرانسوی بودن توپ مورد نظر است. حالا چرا فرانسه؟ خدا میداند!
میزنم زمین هوا میره/ نمیدونی تا کجا میره:
این مصراع گویای مکان سروده شدن شعر است. جایی بیرون از جو زمین. چون این مصراع بحث جاذبه زمین را نقض می کند و در ادامه به لایتناهی بودن دنیا اشاره دارد که مسلماً به من و شما هیچ ربطی ندارد...
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
شعر میگویم، پس هستم ...
و دوغ
این ماستکیترین آب
که در کشاکش تلاطم
به قلب پارچ
میشود دوغ
و پارچ
و پارچه
و ماست
و ماست
این سفتکیترین شیر
به قلب قابلمه
به حرارت پتو
میشود ماست
و قابلمه
و قابلم !
و شیر
و شیر
این صَفَکیترین شُل
به قلب گاو
به زور شیردوش
میشود شیر
و گاو
و من
و تو
و تو
خلکیترین چل
به ذهن من
که نشستی
و خواندی این شعر را
و شعر
و کشک
و ماست
و دوغ
و دوغ
این ماستکیترین آب
. . .
پی نوشت:
۱- سلام
۲- شعر بود؟ تفسیرش با شما!
۳- لازم نیست
۴- دارم . . .
۵- خق باشید
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
دینگ دینگ!!!!!!!!!...
- دینگ دینگ!
- کیه این وقت صبحی؟ ای بر مردمآزار لعنت!
- اساماس:« سلام رضا، یادت نره جزوههاتو را برام بیاریها ...»
- حالا که اینطوریاس، بشین تا برات جزوه بیارم!
صبح، داخل سرویس دانشگاه:
- دینگ دینگ!!
اساماس:« سرویس را نگهدار، من دارم میام ...»
- نوکر آقات، غلومسیاه. وقتی تا دانشگاه را با اتوبوس و تاکسی اومدی، حالت جا میاد. تا تو باشی منو صبح از خواب بیدار نکنی.
پیش از ظهر، سر کلاس:
- دینگ دینگ!!!
- آقای احسانپور! مگه من نگفتم سر کلاس موبایلتون را خاموش کنید؟ ...
- اساماس:« سلام رضا، من به سرویس نرسیدم و بیخیال کلاس شدم، برای من هم یه سری تکلیف کپ بزن! ممنون. ظهر تو سلف غذا وعده ...»
- عمراً! نه تنها برات تکلیف کپ نمیزنم، تازه کاری میکنم که استاد هم حضورغیاب کنه، هم کوئیز بگیره و هم حال تو رو بگیره ...
ظهر، سلف غذای دانشگاه:
- دینگ دینگ!!!!
اساماس:« سلام رضا، کوجای؟ من ژتون غذا ندارم. صبحونه هم نخوردهام. خره، خیلی گشنمه ...»
- آقا دستتون درد نکنه، خیلی غذاتون خوشمزه بود ...!
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
بسوزه مادر بی مادری
سلام.
بع،بع.
ببخشید؟؟! متوجه منظورتون نشدم.
آهان. معذرت میخواهم، سلام. نمیدانم چرا یک لحظه احساس کردم شما هم گوسفندید.!
هه هه هه هه. چقدر با مزه.
معذرت میخواهم شما دارید میخندید یا گریه میکنید؟
اِ ، اصلاً به شما چه. عجب گوسفندی هستی.
گوسفند خودتی آقا.محترم باشید،کاری نکنید که مجبور بشوم با دفتر روزنامهی درپیتتان تماس بگیرم و کاری کنم که سه سوته اخراجتان کنند.
بله بله. حق با شماست. خوب هرچی شما بگید. اگر آمادهاید، مصاحبه را شروع کنم؟
بفرمایید.
خوب، شروع میکنیم. سلام.
بع بع.
نام و نام خانوادگی.
نام عمومی من رویانا ( Royana ) برگرفته از نام پزوهشکده رویان ( Royan Institute ) و نام علمی من"Royan – SHA –C2 " به مفهوم " دومین گوسفند شبیهسازی پژوهشکده رویان " است. SH مخفف SHEEP به معنای گوسفند،A اولین حرف نژادِ من، نژادِ "افشاری"، C به معنای شبیهسازی شده یا Clone ، 2 را هم که هر . . . ای میداند که یعنی دومین.
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
الاغ* بيار باقالي بار كن
يكي بود يكي نبود. اگر فكر میکنید که غير از خدا هيچكس نبود ، مطمئناً درست فكر كردهايد. يه وقتي، يه جايي(كه اصلاً اهميت ندارد كي و كجا )، يه شهري بود كه طبق معمول قصهها يكسري آدم توي اون شهر به خوبي و خوشي زندگي ميكردند و باز هم طبق معمول قصهها، يه پادشاه هم بر آنها حكمراني ميكرد. پادشاه اون شهر، آدم ظالم، پولدوست،خيانتكار، قدرت طلب، آشوب طلب،جنگ طلب و فاسدي نبود و در عوض، خيلي هم آدم خوبي بود. ولي فقط يك عيب داشت(البته شايد شما از خودتان بپرسيد :«چه عيبي ؟»،كه اگر ميخواهيد بفهميد پادشاه چه عيبي داشت،بايد از من بپرسيد:«چه عيبي ؟» )
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
به شما چه ربطي دارد كه تعطيلات نوروز را چگونه گذرانديم؟
زمان : روزهاي آخر سال قديم
معلم انشا ، آقاي دستورزبان زاده پور:
خوب بچه ها ، موضوع انشاي اين هفته نوشتار كنم را بر تخته."تعطيلات نوروز را چگونه گذرانديد؟"
اميد است هركدام از شما انشاي خوبي نوشتار كنيد.سال جديد را پيشاپيش تبريك مي عرضم و خدا را تا سال بعد حافظ شما دانيم.
زمان : روزهاي اول سال جديد
معلم انشا ، آقاي دستورزبان زاده پور:
اسم هايي كه خوانده شوند من آنها را ، حضور و انشا خواندن بايدشان."محتاط زاده پور" . . . "محتاط زاده پور " . . .
يكي از بچه هاي كلاس:
اجازه آقاي "دستورزبان زاده پور"،"محتاط زاده پور"اينا ،با پدر و مادر و برادر و خواهرش توي تعطيلات عيد در راه برگشت از مسافرت تصادف مي كنند و دسته جمعي مي ميرند . . .
معلم انشا ، آقاي دستورزبان زاده پور :
خوب ، بعدمين نفر ،" استامينوفن زاده پور" . . .
"استامينوفن زاده پور" :
(شروع به خواندن مي كند) « از من خواسته ايد در مورد اينكه تعطيلات نوروز را چگونه گذراندهام انشا بنويسم، خوب من هم مي نويسم.من تمام تعطيلات نوروز را دنبال دوا درمان مادرِ بدبخت بيچاره ام (كه بعد از مرگ پدر بدبخت بيچاره تر از مادرم ،تنها كس من است) و چند سال است كه رو به موت است ، بودم.
. . . بنابراين ما نتيجه ميگيريم كه بايد به پدر و مادر خود احترام بگذاريم.»
معلم انشا ، آقاي دستورزبان زاده پور:
بعدمين نفر،"كارمندزاده پور" . . .
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
عيدي نوروز و تعطيلاتِش جُزوي بدتِرين مواقعي زندگي من بوده، هست و انشاا... خواهد بود! بِرين بابا دلتون خوشس. اِز چَن وخت قبلش ميشينين و مثلي [...] ها، تدارك ميبينين كه مثلاً چي؟ هان؟
آخه شوما سبزه ميذارين سبز بِشِد، آ هر روز آبش ميدين كه چي؟
تازه هر روزَم از بوي گندي كه ميدد، ميرين ميذارينِش بيرون.
بعد از سينزَه روزَم، يوختهچي علفيهرز دارين كه ميرين ميذارين رو ماشيندونو تو يه باغ و بيابوني ميندازينش دور!
از نميدونم كِي، همهي اسباب اثاثيهي خونِدون را ميريزين به هم، واسه چي؟
يعني ميخواين خونهتكوني كنين؟ خب گيرم خونهتكونيَم كردين، بعدش چي؟ يه كم خونِدن تميزتر ميشِد. واقعاً يوختهچي تميزتِر شدني خونه، ارزشي اين همه كمر درد و خستگي و اعصابخوردي رو دارِد؟
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
یا به خودتان رأی ندهید یا اگر می دهيد . . .
قصد داريم خاطره مربوط به اولين شركتمان در انتخابات را برايتان بنويسيم .البته منظورمان از انتخابات، انتخابات سياسي نيست، بلكه انتخابات براي تعيين مبصر كلاس!
يادمان مي آيد وقتي معلم گفت كه :"چه كساني مي خواهند كانديداي مبصري كلاس بشوند؟"،همه بجز يك نفر دستشان را بالا بردند (آن يك نفر هم آن روز غايب بود وگرنه او هم مي خواست كانديدا شود.)
نه اينكه فكر كنيد مبصر، نورچشميِ معلم و مدير و ناظم مي شد و . . . و اينها .نخير! صرفآ جهت خدمت و برقراري قانون و . . .
بالاخره بعد از گذاشتن چند ملاك از جمله معدل و نمره ي انضباط، شخص بنده به اتفاق چهار رقيبِ ديگر وارد عرصه حساس انتخابات مبصري شديم .بعد از هزار جور وعده و وعيد و شعارهاي دهان پركن و شاخ زا (مانند، قسمت كردن تغذيه ها ، نوشتن انشا براي بچه ها و . . . ) راي گيري آغاز شد و همه ي شاگردان كلاس شروع به نوشتن اسم مبصر مورد نظر خود كردند.
بنده از آنجايي كه حدس مي زدم اصلحِ افراد هستم ، با خودم فكر كردم ديدم ،يك رأي هم يك رأي است .ما چرا به خودمان رأي ندهيم؟؟
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
اوه، مای گاد، چه جالب!!
شنبه: استاد گفته، اگه يه جلسه ديگه غيبت داشته باشم، بايد بي خيال پاس كردن اين درس بشم. بعد از ظهر ديگه هر جوري شده مي روم سر كلاس. ظهر با كامبيز و پژمان رفتيم ترياي دانشگاه و يه ناهار توپ زديم تو رگ، تا بعد از ظهر با آمادگي كامل بريم سركلاس. ظهر رفتيم خوابگاه پيش بچه ها و تا ساعت 5 عصر خوابمان برد . حيف شد، يه امروز هم كه مي خواستم برم سر كلاس، نشد. فكر كنم اين درس را افتادم. بي خيال، به قول مامي "نو پوروبلم". عصر براي اينكه اين خاطره ي تلخ را فراموش كنم با كامبيز رفتيم گيم نت و تا شب، 8 دست كانتر زديم .
شب عمه شهره با دختر عمه پانته آ آمده بودند خونمون، داشتند با مامي و پاپي براي مراسم عقد من و پانته آ كه قراره همين جمعه باشه قول و قرار مي گذاشتند. حالا كو تا جمعه؟! شب خوابم نمي برد، تا خود صبح رفتم تو چت روم (البته براي تقويت زبان ). فردا صبح زود قراره با بچه ها بريم دامنه كوه، كله پاچه بزنيم.
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
روزنامه
روزنامه از اختراعات بشر امروز و قرن 21 است البته شايد هم يكي دو قرن قبل تر.
از زمان و نحوه چاپ اولين روزنامه اطلاع دقيقي در دست نيست
كه اگر هم در دست بود مطمئناً از اهميت چنداني برخوردار نبود.
اصلاً به ما چه كه اولين روزنامه را كي و كجا چاپ كردند!
خوب اين هم از مقدمه! مابقي متن را بخوانيد:
تعریف روزنامه :
روزنامه تعریف خاصی ندارد!
وجه تسمیه روزنامه :
1- چون در زمان های گذشته هنوز برق اختراع نشده بود، و نمی شد در تاریکی شب روزنامه را خواند و حتماً باید در روز خوانده می شد، آن را روزنامه نامیدند.
2- چون شبها تلویزیون عموماً سریالهای طنز دارد و هیچ کس سریال طنز را ول نمی کند بنشیند روز نامه بخواند.
3- چون روزنامه را بعنوان یک وسیله مفید برای پایین آوردن ساعات مفید کاری می توان در روز مطالعه کرد.
4- چون شب زمان خواب است نه مطالعه.
5- چون شاید این اسم را دوست داشته اند روی روزنامه بگذارند؛ همان طور که پدر و مادر شما یک اسم روی شما گذاشته اند.
و . . .
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
من، رضا، یادم رفته چند سال دارم !!
* همیشه دوست داشته ام که بادمجان و ماکارونی هم جزو میوه ها به حساب بیایند.
* پیاده ها از پایین و ماشین ها از روی پل عابر پیاده بروند.
* باور این نکته که توی این دنیای به ظاهر متمدن، هنوز عده ای از گرسنگی می میرند برایم خیلی سخت است.
* هیچ وقت دوست ندارم احساس مرغی را داشته باشم که تخم مرغ هایش را بجای اینکه بگذارند جوجه شوند، بر می دارند و توی روغن داغ نیمرو می کنند، در نهایت هم خودش را می خورند.
* چه تضمینی وجود دارد که دیوانه ها دیوانه باشند؟ شاید دیوانه ها عاقل اند و ما دیوانه های عاقل نما هستیم.
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
چگونه زن بگيريم
1- يه نفر را كه اصلاً نمي شناسيد از توي تاكسي، خيابون و يا حتي دانشگاه نشون كنيد و به هر دليل مزخرفي هم كه شده عاشقش شويد.بعد هم بلافاصله بايد يك شكست عشقي بخوريد(جزئياتش با خودتان)
2- تا يك هفته نه حمام برويد، نه موهايتان را شانه بزنيد، نه غذا بخوريد و نه حتي مسواك بزنيد.از تلويزيون هم فقط شبكه چهار را تماشا كنيد.يكي دوتا غزل و شعر هم محض احتياط حفظ كنيد، بد نيست.
3- خانواده ي شما متوجه تغيير حالت شما مي شوند و كم كم شروع به معرفي انواع و اقسام دخترهاي دم بختي كه توي فاميل و در و همسايه مي شناسند به شما مي كنند.
4- نكته ي مهم در اينجا اين است كه علي رغم ميل باطنيتان شما فقط مجبور به ازدواج با يكي از اينها همه مورد خوب هستيد، پس سعي كنيد خوب انتخاب كنيد.
5- براي تشريفات هم كه شده يكي دوتا ملاك انتخاب همسر براي خودتان در نظر بگيريد.ازجمله:قد، وزن، وضع مالي خانواده و . . .
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
کتاب چهارم (۲) !
» فروش انواع ترشي بهداشتي و غير بهداشتي
فروشگاه "دختران مجرد دم بخت مونده"
» دانشگاه غيرانتفاعي "گاگول بيا، نخبه برو"
زير نظر اساتيد رشوه بگير و متعهد
با مدرك معتبر و جعلي
» آهاي پانته آ با من ازدواج مي كني؟
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
مانتو سبزه يا مانتو صورتيه؟
مكان: پيست اسكيت، جنب پل فردوسي اصفهان
زمان: ساعت 12 ظهر
- خوانندگان عزيز، صداي ما را از پيست اسكيت مي شنويد، اينجا در اين لحظه حتي يك قو هم پر نمي زنه، چه برسه به آدميزاد، اون هم اسكيت سوار!
زمان: ساعت 2:17 بعد از ظهر
- بله خوانندگان عزيز، دوتا جوون(دختر و پسر) كنار پيست نشسته اند و مطمئناً دارند در مورد اسكيت سواري صحبت مي كنند.خوبه نزديك تر برم، تا مصاحبه اي باهاشون داشته باشيم . . .
نمي دونم چرا تا منو ديدند پا به فرار گذاشتند؟!
هرچي هم كه داد زدم "وايسا، وايسا كارِت دارم، من خبرنگارِ بي آزارم، كارِت ندارم"، فايده اي نداشت كه نداشت.
زمان: ساعت 4:26 بعدازظهر
- در اين لحظه و در گرماي نمي دونم چند درجه سانتيگراد، كه خر تب مي كند، بنده همچنان منتظر سوژه ي نسبتاً جذابي براي مصاحبه و تهيه خبر مي گردن.
زمان: ساعت 5:1 بعدازظهر
- خرررررررررررر، پفففففففففف
زمان: ساعت 6 بعدازظهر
"داداش، جناب، با شما هستم، بيدار شو، جنس منس چيزي تو بساطت هست؟!!"
زمان: ساعت 7:48 شب الي بوق سگ
-خوانندگان عزيز، صداي ما را از همان جاي قبلي مي شنويد.چه غوغايي بپا شده اينجا. هر لحظه بر تعداد اسكيت سواران و تماشاگران افزوده مي شود.قصد دارم تا مصاحبه اي را با تني چند از حاضرين داشته باشم.با ما باشيد . . .
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
قستنطنیه،صغری خانم،نهضت سوادآموزی
یکی از خانم های اقوام ما چند سالی از عمر بابرکتش را در نهضت سوادآموزی به تدریس پرداخته بود و خاطرات و نکات جالبی از خانم های دانش آموز کلاسش که به نسبت سن ایشان هرکدام به ترتیب جای دختر، خواهر، مادر، مادربزرگ و . . . ایشان بودند، برای من تعریف می کرد.
از میان شخصیت های کلاس صغری خانم ،بخاطر خصوصیات شخصیتی جالبی که داشت خیلی برای من جذاب بود.(چرا این طوری نگاه می کنید ؟؟ نخیر جانم، صغری خانم حداقل چندین نسل با بنده اختلاف سنی دارد، ضمناً نمی دانم ایشان فعلاً در قید حیات طیبه ی خویش می باشند یا خیر.)
صغری خانم همسر سوم مرحوم حاج باقر ماست بند بود که به قول خودش این دومين شوهر بی وفایی بود که صغری خانم را تنها گذاشته بود و رفته بود اون دنیا دنبال کارش.
صغری خانم دلایل زیادی را برای تحصیل خودش ذکر می کرد، از جمله اینکه:
1- این روزها برای دخترهای تحصیل کرده ،راحت تر شوهر پیدا می شود.
2- برای روکم کنی و شرطی که با همدم خانم گذاشته بود.(ما که فضول نیستیم،شرطش هرچه می خواهد باشد.)
3- برای افزایش ساعات مطالعه ایرانیان
و . . .
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
كتاب چهارم (قسمت اول):
» سازمان صدا و سينا با مشارکت اداره فرهنگ و فرشاد برگزار می کند :
"همایش ازدواج دائم "
به صرف شربت وشيريني
مكان: تالار "پيوندتان مبارك"
زمان: شب جمعه
» ما پيشِ هر خري كه بخواهيد پارتي داريم.
با شماره ي حساب بانكي ما در ارتباط باشيد.
"مافياي كار راه بنداز"
» شعار ما اين است: " آقازاده هاي امروز، مديران فردا"
از طرف "آقازاده هاي ديروز"
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
و من از خرطوم فیل افتادم!
من جنین بودم و یک جای دیگه جایم بود
دکتر آورد در این دیر خراب آبادم !
(دهم مردادماه سنه ی به تو چه!)
باشد که موجبات افزایش اردتمندی مریدان خاصمان نسبت به ما را فراهم آورد.انشاالله.
دوران دُرخشان زندگی ما تا به این لحظه که در حال نگارش این متن هستیم به دو بخش عمده تقسیم می شود (ضربه و سوزش!).
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
وصيت نامه ي انا، بعد از موتي
السلام علي هر انسان الذي قَرَأ (مي خواند) ، وصيت نامه ي انا، بعد از موتي.
انا صدام،من العراق . لا لازم به توضيح كه انا بودم في الطفوليت تحت نظرِ لاپدري ، كه هو كُتَكَني (كتك مي زد مرا) هر يوم ، من الصباح الي الشام.(وضعه الله بالارض الگرم)
في يومٍ من الايام ، انا نشستم و فكر كردم كه ،هان، هر كس زور و قدرته زيادتر هُوَ مي تواند قال الزور به كل الناس . خوب لماذا انا نداشته باشم قدرت الزياد تا بتوانم حَكَمَ؟پس بايد زَوَرَ ( زور گفت ) تا بتوان حَكَمَ ( حكمراني كرد).
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|