سلام.
یکسال پیش توی یه همچین روزهایی مرتکب ثبت وبلاگ شدم.
یادم میاد اون اوائل هیچی از وبلاگ سرم نمیشد ( نه این که حالا سرم بشهها، نه!)
و روزی که میخواستم وبلاگم را ثبت کنم،
بدون هیچ فکر قبلی و ذهنیتی، زرتی نوشتم:
Shukhoshang
حالا چرا؟ خودمم هنوز نمیدونم!
میخواستم اسم وبلاگ را بذارم:
«لعنت بر کسی که در این مکان آشغال بریزد!»
ولی گذاشتم:
«پارکممنوع و الا پنچر میشوید!»
حالا چرا؟ خودمم هنوز نمیدونم! (شماره2)
بعد از این وبلاگ دوتا دیگه وبلاگ هم راهاندازی کردم:
لازم نیست ( وبلاگ شعرهایم)
تار چهارم (نوشتههایم در یاهو 360)
علی الحساب وبلاگ زیر که به زودی تبدیل به سایتش میکنم،
تنها مرجع کامل برای دسترسی به من است:
توی این یکسال که به بهونه وبلاگ وقت بیشتری را در اینترنت میگذروندم،
با خیلیها آشنا شدم و خیلی فضاهای متفاوتی را تجربه کردم.
تلخ و شیرین و جذاب و گند و خوب و مسخره و راست و دروغ و ...
تا حالا هیچ مطلبی را به قصد وبلاگ ننوشتهام
و شاید این اولین مطلبی هست که با این هدف مینویسم.
برای همین هم ترجیح میدهم بجای اینکه در مورد خودم بنویسم
بیشتر در مورد دوستانم که همیشه دوستشون دارم
و همیشه نسبت به من لطف داشتهاند حرف بزنم.
جای خیلیها هم توی این لیست خالیه و اینکه چرا توی این لیست نیستند را
باید از خودشون پرسید نه من !!!
آقا منوچهر انتظار. همهی آقا اجازههایش را میخونم. بعضیهاش توپ و بعضی دیگه تشره! همیشه به وبلاگم سر میزنه و نظرات قشنگی مینویسه. توی این یکساله با اکثر کسانی که میخواستهام دوست و صمیمی شدهام، الا این یک نفر! اصلا نیستش، هر روز یا یه روز در میون آپ میکنه ولی تاحالا به تورم نیفتاده...
داش حمید ربیعیان نجف آبادی. گل سر سبد همهی لینکها. یه دوست صمیمی. یه مرد به معنای واقعی کلمه. مومن، باحال، اهل فکر و مطالعه، با ذوق و با استعداد و در عین حال نجفآبادی!!!
یادم میاد، روزهای اولی که وبلاگ را راه انداخته بودم، یه پست در مورد من و وبلاگم گذاشت. این لطفشو فراموش نمیکنم. اون اوائل که تازهکار بودم مینشستم و در مورد وبلاگیها و وبلاگها با هم حرف میزدیم و دوستانمون را به هم معرفی میکردیم.
خیلی چیزها از هم میدونیم. یه جورایی خیلی دوستش دارم. توی روزنامه با هم همسنگریم! بعضی وقتها از دستش در میره و یه مطالب طنزی مینویسه که بیا و ببین. محشر! تازگیها هم کیلیلیلیلیلی شده و چاق. خیلی بز دوست داره؛ دلم میخواد برای تولدش یه بز بهش هدیه بدم...
حج احمد ذوعلم. هیچ وقت نیستش. نمیدونم اصلاً این بلاگفا برای چی به ایشون اجازهی ثبت وبلاگ داده؟ حیفه این اسم و فضا نیست که اشغال میکنی؟ چقدر دلم میخواد خدا یه پسر مثل این احمدجون بهم بده. بلند بگو ایشالا ...
به افتخار هر چی مردِ، بزن زنگو!
چای تازه دم، بانبات زعفرانی اصل اصفهان، نوش جان!
اینو گذاشتن سر در وبلاگ. یه وبلاگ گروهی به همت رفقای جان، آقایان محمد جواد ملکوتی
و م.مهدی شیخ صراف. خوب جایی است. حج مهدی یا بقول رفقا، «شیخ»، که ید طولایی در امور مربوط به وبلاگ دارند و ما جوجه وبلاگیها باید جلوشون زانو بزنیم. محمد جواد را هم که یکی دو بار از نزدیک دیدمش، از اون بچههای خوب و مودب و صاف و اتو کشیده که شب به شب مسواک میزنند. بعضی وقتها با خودم میگم این «شیخ»، مال این زمان و مکان نیست. یعنی توی بد وقتی به دنیا اومده و داره حیف میشه. بعید میدونم ساعتها کنارش بشینی و خاری از رفتار یا تفکرش روحتو زخمی کنه. من را که زیاد تحویل نمیگیره ولی از همین جا و در همین لحظه اعلام میکنم که داش مهدی، خیلی مخلصیم. نفست حقه به مولا. به قول خودت:«یا علی مددی» ...
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
مگه من شاخ دارم یا دم؟!
مصاحبه زیر را حدود یکسال پیش برای روزنامه انجام دادم. با یه جوون سنگقبر ساز!
آدم خیلی خاصی بود. جداًحیفم اومد نذارمش توی وبلاگ.حتماً بخونید.حرفهای جالبی زد .
--------------------------------------------------------------------------
رضا غریبزاده متولد 1363 در یکی از شهرهای استان اصفهان است .
رضا علاوه بر تحصیل در رشته مهندسی در کارگاه کوچک سنگبری پدر وقتهای بیکاریش را به حکاکی روی سنگ قبر میگذراند. پای حرفهای او که مینشینی دلِ پُری از عالم و آدم دارد ولی با این اوصاف به قول خودش خدایی دارد که مطمئن است به موقعش هم یوسف را از چاه نجات می دهد و هم فرعون و امثال اون را غرق می کند.از شلغم متنفر و در عوض عاشق کشک و بادمجون است.
هر کاری کردم حاضر نشد عکسی ازش چاپ کنیم حالا چرا؟ خدا میداند و آقا رضا.
--------------------------------------------------------------------------------------------
_آقا رضا غریب زاده کیه؟
کسی که شهره ی شهر است، به عشق ورزیدن
_عشق ورزیدن؟ به چی؟ نکند به سنگ قبر؟
وقتی عاشق باشی و بدونی کسی که عاشقشی ارزش عشقِ تو را دارد اون وقت تازه متوجه میشوی من چی می گم.
_خیلی سخت شد، نشد؟ شما که این قدر قشنگ حرف میزنی خوب حرفهایت را یک کتاب کن.
خودتان که میگید،اکثر ما فقط حرف میزنیم، تازه اگر هنر کنیم ،قشنگ حرف می زنیم.
اما در مورد کتاب.شاید باور نکنید که قریب به پنجاه کتاب نوشتهام.
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
تا باد چنین بادا بادا مبارک بادا

بدین وسیله افتتاح وبلاگ شعرمان را با عنوان " لازم نیست "به اطلاع کلیه دوستان ، آشنایان و فامیل های وابسته می رسانیم.مریدان خاص که افتخار لینک کردن ما را در افتخارات خود دارند ،می توانند با کمال افتخار این وبلاگ را نیز به خود لینک کرده،تا موجبات خشنودی هرچه بیش از پیش ما را فراهم آورند.لازم به تذکر نیست که وبلاگ جدید با رویکردی جدی به مقوله ی شعر می پردازد و در آن انتظار هیچ گونه افاضه ی فیضی در باب طنز از ما نداشته باشید.
فرمایش دیگری نداریم.
زود به زود خدمتمان برسید.
حق باشید.
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|
قلم رنجه هاي رضا احسان پور (شوخ) 000يا نظر مي دهيد، يا پنچر مي شويد
|